ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

395

معجم البلدان ( فارسى )

مىبود . ] او مىگويد : شهر بابل را بيوراسپ زورگو بنيان نهاد و نام آن را از ستارهء مشترى - هرمز گرفت ، كه « بابل » در زبان بابلى كهن نام ستارهء هرمز است ، و چون ساختمان آن به پايان رسيد ، هر چند توانست از دانشمندان در آنجا گرد آورد ، دوازده كاخ به شمار دوازده برج بساخت و به همان نامها ناميد ، و اينها و همچنان پابرجا بود تا اسكندر بيامد و آنها را ويران كرد . ابو بكر احمد پسر مروان مالكى دينورى ، در كتاب « مجالس » از اسماعيل پسر يونس و محمد پسر مهران از عمرو پسر ناجيه از نعيم پسر سالم پسر قنبر آزاد شدهء على پسر ابو طالب [ ع ] از انس مالك نقل كند كه گفت : خداوند مردم را به وسيلهء بادهاى خاورى و باخترى و قبله ( جنوب ) و دريا ( شمال ) به سرزمين بابل گرد آورد ، پس فرياد شنيدند كه : هر كس دست راست خود را به باختر و دست چپ را به خاور دارد ، رو به خانهء خدا باشد و به زبان آسمان سخن خواهد گفت ، پس يعرب پسر قحطان چنان ايستاد ، پس به دو گفته شد : اى يعرب پسر قحطان پسر هود تو همان هستى . پس او نخستين كس بود كه به زبان تازى [ عربى ] سخن گفت . پس آن فريادگر همچنان فرياد مىكشيد : [ 449 ] هر كس چنان كند ، چنان خواهد بود تا مردم به هفتاد و دو زبان گروه بندى شدند ، پس آن فرياد بند شد و مردم به بلبله افتادند و تا آن روز زبان همگان بابلى بود . پس فرشتگان نيكى ، بدى ، شرم ، ايمان ، بهداشت ، تنگدستى « 1 » ، ثروت ، شرافت ، مروت ، نامردى ، نادانى ، شمشير ، نيرو به عراق فرود آمدند . پس گفتند : از يكديگر جدا شويم : فرشتهء ايمان گفت : من به مدينه و مكه شوم ، فرشتهء شرم گفت : من نيز با تو خواهم زيست . از اين رو مسلمانان هم زبانند كه ايمان و حيا در شهر پيامبر است ، فرشتهء تنگدستى گفت : من در بيابان خواهم زيست ، بهداشت گفت : من نيز با تو خواهم بود ، از اين رو همگان بر آنند كه تنگدستى و بهداشت از آن عربان است . فرشتهء جفاء گفت : من به مغرب مىروم ، جهل گفت : من نيز با تو خواهم زيست ، پس همگان بر آنند كه نامردى و نادانى از آن بربرهاى مغرب است . فرشتهء شمشير گفت : من در شام خواهم بود ، نيرو گفت : من نيز با تو هستم ! پس فرشتهء ثروت گفت : من در همين جا [ عراق ] خواهم زيست شرافت و مروّت گفتند : ما نيز با تو خواهيم ماند . من [ ياقوت ] گويم : اين روايت را چنان كه يافتم نوشتم درستى آن با خدا است . در روايت است كه عمر خطاب ( رض ) از دهگان « فلّوجه » شگفتيهاى كشورشان را پرسيد ، او گفت : بابل هفت شهر بود و هر يك داراى شگفتى ويژه كه در ديگرى نبود ؛ در شهرى كه پايتخت شاه بود نقشهء همگانى زمين با همهء روستاها ، ديه‌ها ، رودخانه‌ها ساخته شده بود هرگاه كسى از پرداخت خراج سرپيچى مىنمود سدّ رودخانه‌شان را مىشكست ، تا كشت‌زارها و خانه‌هايشان غرق مىشد ، و چون خراج را مىستد با انگشت بر روى نقشه شكستكى را مىبست تا آب از شهر فرونشيند . در شهر دوم استخرى بزرگ بود و چون شاه مردم را به نهار ميهمان مىكرد ، هر يك شراب ويژه خود را مىآورد و در آن استخر مىريخت ، و هنگام نوشيدن هر كس شراب ويژه خود را كه آورده بود مىنوشيد . در شهر سوم طبلى به دروازهء شهر آويخته بود ، هرگاه كسى از شهر گم مىشد و مىخواستند بدانند كه زنده يا مرده است ، بر آن طبل مىكوفتند ، هرگاه صدا مىداد [ 450 ] مىدانستند كه زنده است ، و هرگاه صدا شنيده نمىشد مىفهميدند كه مرده است . در شهر چهارم ، آينه‌اى از آهن بود كه هرگاه كسى از خانواده گم مىشد ، براى آگاهى از حالش در آن آينه

--> ( 1 ) . متن : الصحة و الشقاء